باز بر خاک درت روی نیاز آوردم

آن دلي را كه شكستي بتو باز آوردم

كوته از ناز مكن دست تمنايي را

كه بدامان تو از روي نياز اوردم

بسكه در چشم تو شد خيره نگاه هوسم

نگه گرم ترا بر سر ناز آوردم

دامن اشكي و افسانه جانسوز غمي است

آنچه در خلوت شبهاي دراز اوردم

بر در معبد خورشيد بطاعت نروم

من كه در ميكده عشق، نماز اوردم

همچو مهتاب نظرگاه همه عالم شد

شمع عشقي كه به خلوتگه راز اوردم

ترك دل گفتم و در پاي تو انداختمش

چون كبوتر كه بجولانگه باز اوردم

موج دردي شد و بر جان من سوخته ريخت

هر صدايي كه برون از دل ساز اوردم

درد و داغي ايست كه حسرت زدگان ميدانند

انچه از گلشن ديدار تو باز اوردم

                   @#$@#$@#$

20/8/93 : امروز را بخاطر بسپار

 

تقدیم به کسی که دوستی اش حال و هوای خوبی دارد

بخاطر بسپار که دوست داشتن پرواز پرخطری است

بخاطر بسپار که دوستی بی پرواز، دوستی کم هنری است...

 

لحظه های دلنشین و خاطره انگیز با تو بودن گذشت ولی در پاییز عشقمان هنوز " دوست داشتن هایمان " پابرجاست. اگر چه قصه عشق من و تو زودگذر بود ولی برای من هر لحظه از تمام لحظاتی که با تو و با یاد دلنشین تو گذشت برابر با سالها شادی و آرامش و عشق بود.

 اگر چه دست بی رحم تقدیر  و سرنوشت گندمزار دلهایمان را درو کرد و همه از عطر گل عشق حضور تو تهی گشت ولی در کوچ پرنده های غمگین کویر  آرزو،  من همچون شاعری دلشکسته و تنها در همه این روزهای طاقت فرسا و حزن انگیز و مشقت بار جدایی و بیخبری شعری به یاد با هم بودن هایمان... شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتن ها می سرودم  و هر لحظه هر ورق این شعر، با قطره  های اشک به یاد تو و تمام خاطرات خوش و دل انگیزی که با تو داشتم ، خیس می شد.

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست

تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات امدم ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

 

بی شک هر دوی ما روزها و هفته ها و ماه های حزن انگیز و تلخ و پر غصه ای را تا به امروز سپری کرده ایم. انچه که بر من در تمامی روزهای بیخبری  و دوری و جدایی که آکنده  و سرشار از دلتنگی های فراوان توام با اشک و حسرت و غصه بوده است، قابل توصیف  نیست؛ چنانکه شاید برای تو نیز هم. حجم عظیم دلتنگی هایم، دردها و غصه هایم قابل توصیف و تفسیر نیست نازنینم!

در تمام این مدت  غریبانه گریستم و اشک ریختم. اینگونه رفتنت، اینگونه دل کندنت، اینگونه مرا در این مغاک  زخمی و افتاده بر زمین تنها گذاشتن برایم غیر قابل باور بود. روزها و شب هایم  به تلخی و درد گذشت و بهار سبز دلم در خزان دلتنگی پژمرد و مرد. دستم از توصیفش می لرزد و زبانم از بیانش قاصر و کوتاه است مهربانم!

اگر میدانستی که در همه این روزهای پردرد و غصه چه ها کشیدم و چگونه بمن گذشت بی شک هرگز تو خود، خود را نخواهی بخشید. در همه این روزها کینه و نفرتی از تو به دل نگرفتم. عشقی که تو در قلبم پروراندی هرگز لحظه ای کم نشد.  در  فضای  دلم ، در گوشه گوشه دهلیزهای  آن یاد عطر آگین تو  پیچیده و به مشام می رسد و این رایحه خوش برای همیشه و تا ابد ماندگار خواهد ماند. 

سعی کردم در این دو ماه اخیر بعد از تماس تلفنی .... به .... دیگر باور کنم که هر تلاش و اقدامی از من برای گرفتن خبر و نشانی از تو فقط و فقط باعث بدتر شدن اوضاع خواهد شد و نه اینکه تو را از این طریق نمی توانم خوشحال کنم بلکه باعث رنج و غصه و درد بیشتر تو می شوم.

در حوالی کلبه کوچکمان ، هوای دلتنگی تو به مشام می رسد .
دلهره ای با من است که دلتنگی تو را درونم می جوید.
 کلمه ای به جـــز عشـــق نمی یابم برای آنچه آزرده خاطرت کرده عزیزم

تمام دلتنگیهایت را به من بده . امشب می خواهم در کنار تو تا صبح دلتنگیهایت را در آستانه چشمانم به رود بگویم .
که آنچه ما را از عشـــق لبریز می کند همین بهانه های ساده دلتنگی ست که بار آن را در کنار هم  به دوش می کشیم  .

دلم را آنگونه برایت ساخته ام
که تا آخر عمـــــــــر
 پناهگاه خستگی دستانت 
 و حرفهای ناگفته چشمانت
 و بزرگترین دلتنگیهای قلبت شود .

بی قراری انتظار ،
  فقط   صبـو ری  می خواهد .

 آرام باش عزیز دلـــــــــــــم !

تصمیم گرفتم اینبار برای رسیدن تو به آرامش و شادی واقعی به هیچ طریق  از تو خبری نگیرم و آخرین نامه خود را با دلی لبریز و اکنده از درد و رنج ها و زخم های فراوان بنویسم.  با وجودی که روزی دهها بار به ایمیل ها و وبلاگمان سر میزدم اما دیگر مطلبی ننوشتم و داغ این که تو حتی برای یکبار،  نه بخاطر من بلکه بخاطر تقدس و احترام عشق ، به  ایمیل و وبلاگی که برای پاس و یاد خاطرات گذشته مان برایت ساختم در جواب دهها ایمیل  و مطالب بی پاسخم، پاسخی دهی  ، بر دلم ماند.


تنها تویی تو که می تپی به نبض این رهایی
تو فارغ از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو می روی که ابر غم ببارد
به سمت ماندنت راهی نمیشوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم
آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمانم
بیا که بی تو من غم دو صد خزانم
بگذار بگویم که از سراب ایران بریدم
من از عطش ترانه ها خریدم
به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت

 

                    @#$@#$@#$

در مطلبی که از تو اخیرا در ..... دیدم، از عشق گفته بودی و اعجاز عشق که چگونه با قلبی شکسته و هزاران قطعه شده می توان باز دوست داشت و عشق ورزید . این ماهیت و خاصیت عشق است و من نیز در حیرتم از قلبی که با این همه عشق ، هیچ تلاشی برای شادی و آرامش من نکرد و بدترین و شدیدترین تازیانه ها  و ضربه ها را بر روح و قلب و جسم دردمند و بیمارم وارد کرد .

مهربانم! بر قطعه قطعه  قلب شکسته ات بوسه می زنم و بخاطر همه آسیب ها و دل شکستگی ها و زخم هایی که بواسطه من بر تو و روح و قلب و جسم تو وارد شده با ندامت و شرمندگی وافر عذرخواهی میکنم و طلب بخشش و حلالیت دارم. گذشته گذشته. بیا همه خاطرات تلخ و بد و حزن انگیز گذشته را فراموش کنیم. بگذار  حرفی و سخنی از گلایه و سرزنش به میان نیاوریم و به پاس و احترام و گرامیداشت " عشق " به دیده مهر و بخشش بیکدیگر بنگریم عزیز دلم!

تا به امروز صبوری کردم و همه عشق خود را در سینه خود پنهان و زندانی نمودم. و تنها دلخوشی من انتظار برای فرا رسیدن سالروز دیدارمان در شهر زیبای تو بود. روزهاست که امروز را انتظار کشیده ام تا بتوانم حداقل به بهانه سالروز دیدارمان  برایت در اینجا بنویسم. چقدر دلم میخواست امروز را در آنجا و در کنار تو می بودم و ... ولی افسوس!... افسوس! ... افسوس!...

و امروز عصر ، حالا که در کنار تو نیستم  دلم میخواهد به پاس و احترام دیدارمان به ساحل ن ا .... بروم و تو را در انجا با جان دل به تماشا بنشینم. ردپای خاطرات زیبای تو همه جا با من است خوب من!

چه امروز تو خاطره امروز را بیاد داشته باشی یا نه، چه تو به یاد من باشی یا نه؟ چه امروز را ارج نهی یا نه؟ چه بمن عشق داشته باشی یا نه؟ چه دوستم داشته باشی یا نه؟ چه بخوانیم چه برانیم من آن می کنم که شایسته رفعت و کرامت قلب من است. آنگونه که شایسته و سزاوار  " عشق " به مفهوم واقعی کلمه است. یاد و خاطره های تو همیشه با من است عزیزم!

ای که تویی همه کسم ، بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم ، بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم

 

دلم نه تنها امروز بلکه روزها، شبها، هفته ها بلکه ماه های بسیاری است که در هوای کوی تو سیر می کند . هر لحظه خود را در آنجا و در کنار تو می بینم. خاطراتی که با تو داشته ام نمی دانی ، آری نمی دانی چه آتشی بر دلم افکنده است. چقدر سخت و عذاب اور و جانفرساست دور بودن ، محکوم به جدایی بودن از عزیزی که بیش از جانت و همه کائنات هستی او را دوست داری.

خسته و پریشانم در غم تو گریانم
از همه گریزانم تا نهد زتن جانم
تو که گفتی به پیش من بمان
چرا چنین نهان مرا به حال خود رها کردی
چرا ندیده ای که از دلت فراغ رود به آسمان
چه گویدم مرا فدا کردی
مگر که جان به لب رسد  که یادت از نطر رود
چرا تو بی خبر زما رفتی
چه میشود عیان شوی مرا عزیز جان شوی
بگو چرا بگو کجا رفتی
دیده بر رهت دارم در دل شب تارم
در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی
به هر کلام رفته ای به یک بهانه رفته ای
دلم نشانه رفته ای بجویمت ز بی نشان ها
دوباره به پیش من بیا
ببین که میشود  به پا نوای شور و نغمه ها
به کوه و دشت و آسمان ها
ببین که دل شکسته ام به گوشه ای نشسته ام
به جز تو دل نبسته ام دمی بمان به پیش من عزیز جانم
زدیده خون شود روان به یادت ای امید جان
زچشم من نشو نهان که در فراغ روی تو رسد خزانم
دیده بر رهت دارم در دل شب تارم
در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی

و امروز این فاصله ها را من با گفتن " دوستت دارم " با یادآوری و گرامیداشت همه خاطرات شیرین و دل انگیز و دلنشینی که با تو داشته ام  کوتاه و کم می کنم و عشقی  را که به تو دارم را امروز بار دیگر زنده می کنم مهربانم!

صدای پای تو را

باد تا کجاها برد؟!

در اين كوير كه ردِ بهار هم پژمرد

گذشت اگر چه زمستان ، چه سود؟ كه بي تو

بهار سبز دلم در خزان ماتم مرد

تو چون شهاب گذشتي شبي ز ديده من

و بي تو دل زفراقت چه غصه ها كه نخورد؟

دوباره عطر تو را دل بهانه كرده ، بيا

كه بي تو حوصله شعر و شاعري افسرد

مدام ياد تو ماهي تنگ ذهن من است

اگر چه واژه كوچ تو!، خاطرم  را آزرد

اگر چه پيله غم بسته بر دلم اين ایام

دوباره عطر تو رو با خودش " پاییز "  آورد

 

 و امروز به پاس و گرامیداشت خاطره های بسیار زیبا و دلنشین و دل انگیزی که تو برایم در آنجا رقم زدی به رسم ادب و احترام شایسته و بایسته  در این وبلاگ برایت می نویسم.

بیا امروز به همه ردپاهای خاطره هایمان، به تمام کوچه ها و خیابان ها و مغازه ها و اماکن تفریحی که من و  تو سال گذشته در چنین روزی پا گذاشتیم سلامی  و یادی کنیم. امروز همه اینها میزبان قدمهای من و تو خواهند بود.

بیا به یاد همه آن خاطره های دل انگیز و دلنشین و ماندگار گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم و در صحن دشت قلب هایمان گلهای زیبا و عطرآگین نرگس بکاریم.

بیا امروز از پشت شیشه های مه آلود جدایی و دوری برای یکدیگر به پاس آن همه عشق و خاطرات شیرین دستی تکان دهیم.

هر ثانیه از دوری و جدایی تو در این روزهای بیخبری و دلتنگی از تو تازیانه ای بود. فاصله ها و جدایی ها تا اعماق وجودم ریشه دوانیده است. مدتهاست که در مسیر مشقت بار و حزن انگیزی پاهایم جا مانده است. مسیر اشک هایم هنوز هم بر تن سرد جاده پیداست.

برگ برگ دفتر خاطراتم همچنان خسته از لمس تن سرد قلم، و قلم بی رمق از تکرار یک جمله، عینک تار در کنار قلم و کاغذ ها مانده در حسرت دیداری دوباره و کاپوچینوی نیم خورده ، فنجانی که هر وقت در آن می نوشم چون آئینه ای در آن هر روز تو را می بینم.

هر روز که به ساعت 11 ظهر نزدیک می شوم تنها شادی و دلخوشی و آرامش من نوشیدن چای، قهوه یا کاپوچینویی است که بیاد تو صرف می شود. تو را می بینم که در کنارم نشسته ای. تو را در آن بعدازظهر رویایی و فراموش نشدنی می بینم که مرا به کتابفروشی  می بری. در انجا چند جلدی کتاب برایت میخرم. و فنجان و ماگ هایی که در ان روز برای یاد بود و یادگاری خریدیم . بی درنگ به یاد حرف قشنگ تو می افتم : " باید از این ماگ  ها بخوبی مواظبت کنیم. هر یک از ما که زودتر این ماگ رو بشکنه ......." و نمی دانی با چه حساسیت خارق العاده ای از این ماگ من محافظت می کنم. تو را می بینم که با اصرار مرا به مغازه لباس فروشی می بری تا برایم شلوار و پیراهنی بخری. تو را می بینم که ...

گاهی مدادهای رنگی خیالم در میان وسعت هزار رنگ واژه ها می دوند و نقاشی می کنند غم گمشده ی پنهان چشمانم را و درازی اندوهم را گاهی می شکنند.

میان دو بی نهایت در رفت و آمدم. " بی نهایت عشق و بی نهایت جدایی ". این دست تقدیر و سرنوشت بود که من در نقطه ای اسیر باشم و تو در خطی مستقیم تا بی نهایت در سیر و حرکت باشی.

می گویند عشق چیزی نیست جز سه حرف که در آخر هم این سه حرف می پوسد در میان برگ های دفتر خاطرات ما و تنها بغض و سکوت و درد  و حسرت حرف آخر است که می شود یار همیشگی مان. و من امروز دوباره این عشق را جانی دوباره می بخشم و به جوششی پیوسته در می آورم تا از طراوت و شادابی عشقمان کاسته نگردد و گرد و غبار فراموشی بخود نگیرد.

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش می گیرم. می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب کنم. در قلبم غوغاییست؛ غوغای عشق تو... غوغای خاطرات و حلاوت های جاویدان عشق تو... امروز من تو را با خود و اندیشه های بلندپروازم همراه می سازم. بگذار تا از احساسات شیرین و دلپذیر تو،  امروز من نیز لبریز شوم. بگذار امروز دوباره زیباترین و پرمعناترین واژه ای را که می تواند بیانگر مکنونات و احساسات قلبی من بتو باشد و عشق را پاک و دست نخورده بتو هدیه و ارزانی دارد صمیمانه و عاشقانه نثار قلب مهربانت کنم.

بهترینم! بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم. زلالی عشقت را از من دریغ مکن. انشای چشمان زیبایت را برایم بار دیگر بخوان تا با شنیدن آن سرشار از شادی و شعف شوم.

مهربانم! بگذار امرروز دریچه نگاهت به روی من باز بماند. بگذار تا با دلی سیر امروز را به تماشایت بنشینم و از عمق نگاه جادویی ات سیراب گردم. بگذار به پاس همه خاطرات خوش و عطراگینی که با تو داشته ام امروز " روییدن نرگس " را، " روییدن گل سرخ " را  در نگاهت به تماشا بنشینم. بگذار امروز باران عشقت بر کویر تشنه دلم ببارد و به شکرانه این باران سیراب شوم.

 

عزیزم! بگذار تا برگ های خسته پاییزان امروز به رقص عاشقی در بیایند. بگذار تا امروز  جاودانگی عشق را در خود  و در قلب عاشق تو ببینم. بگذار تا صدف دریای دل من باشی که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد.

بگذار همه بدانند که من " چقدر تو را دوست دارم ". بگذار امروز انوار طلایی عشق خود را بر قلب تو بگسترانم و در مهتاب آسمان دلت شعله کشد. بگذار برای تو بگویم که چقدر تو برای من عزیزی و من عشق تو را هرگز از دلم بیرون نخواهم برد. پرده بی مهری بر روی دلم مکش و بگذار امروز و فردا و فرداها را با ولعی وافر به تو عشق ورزم و به شکرانه این عشق در عیش و نوش و خوشی باشم.

 بگذار امروز بر قطعه قطعه قلب شکسته ات بوسه زنم و با عشق و محبت وافری که نسبت به تو دارم مرهمی برای قلب شکسته باشم نازنینم!

بگذار با دلی بی کینه و بدون نفرت در سایه بخشش و محبت و عشقی ازلی و ابدی امروز و فردا و فرداها را به دیده مهر به یکدیگر بنگریم و از خطاها و اشتباهات و گناهان و بدی هایی که خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا نااگاهانه، سهوا یا عمدا که مسلما از جهل و نادانی و یا عدم شناخت و بی اعتمادی ما در لحظات خشم و ناراحتی نشات می گرفت، بگذریم.

مهربانم! بگذار با افق باز و روشنتری واقع بینانه به انچه بین ما گذشت پیش داوری و قضاوت کنیم. بگذار کدورتها و بدیها و همه احساسات منفی و ناخوشایندی که باعث از بین رفتن مودت و صمیمت بین ما و رابطه قشنگ ما شد را از دلهایمان بزداییم و دور کنیم. همانگونه که من گذشتم تو نیز بگذر مهربانم!

بگذار همه گلایه ها، کنایه ها و سرزنش ها از ذهن و قلب و روحمان پاک کنیم و آنگونه که شایسته عشق  های واقعی  و قداست " دوستت دارم " هاست رفتار کنیم.

در پایان بخاطر رفعت و بزرگی و کرامت قلب و روح بی نظیرت با تمام وجود و از صمیم قلب تشکر و قدردانی میکنم. بخاطر همه چیز از تو عزیز دلم ممنون و سپاسگزارم.

امروز یادی کن از خاطره های پاییزیمان.... امروز  من به همه ردپاهای خاطره های دل انگیزمان بوسه می زنم. نازنینم! دلم انجاست. در کوچه ای که بوی تو را می دهد، در خیابانها، رستوران ها ، فست فودها، مغازه ها، سینماها، و همه جاهایی که من سال قبل در چنین روزی با تو در آنجا پای نهادم.

ای کاش چون پرنده ای می توانستم پر بگشایم و بر گندمزار سر سبز دلت جای می گرفتم و حضور تو را امروز نیز با تمام وجود لمس میکردم. ای کاش اجازه دیدارت را چنین روزی داشتم و از عطر خوش حضور تو ، از عطر نفسهایت ، از همنشینی با تو ، از مصاحبت و همصحبتی با تو بهره مند می شدم و لذت می بردم.

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

........

.......

......

اگر چه حضور فیزیکی در انجا ندارم اما امروز ، فردا و فرداها روح من در آنجا ، در کوی تو سیر می کند و یاد تو  و خاطرات دلنشینت در اینجا و در فضای دلم عطرآگین است مهربانم! گرامی و عزیز میدارم تو را و تمام خاطرات قشنگ تو را نازنینم! 

یادت بخیر! یادت بخیر!

یادش بخیر! یادش بخیر!

برایت در همه حال، هر جا که هستی ، هر جا که باشی بهترینهای هستی را توام با تندرستی و شادی و آرامش و خوشبختی و سعادت واقعی آرزومندم نازنینم!  به وسعت همه دنیا، به ژرفای همه عشق ها و دوستت دارم های دنیا، بیشتر از جانم " دوستت دارم " . دلتنگی نهایت دوست داشتن است و من باندازه همه دلتنگی های دنیا دوستت دارم عزیز دلم!

 

شاخه بشكسته ام كز برگ و بار افتاده ام

از نگون بختي ز چشم نو بهار افتاده ام

پايمال باغبانم در بهار زندگي

غنچه پژمرده ام كز شاخسار افتاده ام

بي نصيبي بين كه شد گهواره من گور من

دانه بي حاصلم در شوره زار افتاده ام

تا ز بازار جهان گوهر شناسان رفته اند

من كه كنج گوهرم از اعتبار افتاده ام

در گلستاني كه گلچين غارت گل ميكند

من چو اشك شبنم از چشم بهار افتاده ام

نور خورشيدم كه بر ويرانه ها تابيده ام

پرتو شمعم كه بر روي مزار افتاده ام

از سبكباري نگردد پايمال من كسي

سايه سروم بروي سبزه زار افتاده ام

مايه نابودي من شعله آه من است

در ميان خرمن خود چون شرار افتاده ام

در فراموشي بسر آمد بهار عمر من

چون گل صحرا ز گلشن بر كنار افتاده ام

در قبول زندگاني اختيار از من نبود

من در اين وحشت سرا بي اختيار افتاده ام

منزل مقصود را از من چه مي پرسي؟ كه من

با دو چشم بسته در اين رهگذار افتاده ام.

@#$@#$@#$@#$@#$@#$@#$@#$@#$